حكيم زجاجى

309

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گل و ياسمين رخ همچو ورد * بيا و ببين گشت منشور زرد بشد عمر و آرام جانم ببرد * همان اطلس كام دل گشت برد گل و لاله را رنگ و بويى بدى * همان سبزه را آب جويى بدى 70 كنون در گل و لاله رنگى نماند * همان لعل را وزن سنگى نماند و ليكن هنوزم روان خاطر است * بسان يكى نوجوان شاطر است ملك رفعت بخت يار تو باد * [ مراد ] جهان در كنار تو باد ز فرقت مبادا يكى موى كم * سرت سبز بادا چو باغ ارم چو در مجلس آرند پيش تو جام * ز زجّاجيت ياد بادا مدام 75 ز نسل تو خالى مبادا جهان * تو را يار بخت ، آشكار و نهان كَفت هست بارنده همچون سحاب « 1 » * رخت باد روشن‌تر از آفتاب ز غم [ بر ] درونت غبارى مباد * تو را بر دل از غصه بارى مباد لب جان پر از آفرين تو باد * مه چرخ دولت قرين تو باد ازاين‌پس به الماس گويم سخن * ز سفاح عباس گويم سخن 80 خلافت ابو العباس عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب كه او را سفاح گويند چهار سال و هشت ماه بگويم از آن دور و دوده « 2 » دراز * ز پستى سخن را برم بر فراز فرو بارم از كلك دُرّ درى * كه دارم بدين نقدها قادرى چو سفاح بنشست در صدر دين * بر او خواند چرخ بلند آفرين فزون‌تر نبد سالش از بيست و هشت * كه او حاكم جمله آفاق گشت در اين ملك اگر مير ، اگر شاه بود * برآنم كه پنجاه و شش ماه بود 5 سرافراز را نام عبد اللّه است * بدانديش او ناكس و گمره است محمد بود باب آن كامياب * ز پشت على مير باجاه و آب على را ز عبد اللّه آمد نژاد * كه عباس بد يار آن پاك‌زاد

--> ( 1 ) سهاب ( 2 ) دوره